#درگیرت_شدم_پارت_289
مهناخانوم اونجا کار میکنن رفتم، برای همین باید بریم تا من یه
چیزایی به ایشون نشون بدم، واسه همین میریم که دیر نشه.
_اوا اینجوری که زشته حداقل یه چایی ای چیزی میخوردید.
من زودتر گفتم: مرسی مامان ولی دیگه دیر میشه ما میریم.
بعده خداحافظی با مامان، از خونه زدیم بیرون که پرهام رفت سواره
پژویی که جلوی در بود شد.
من همونطور گیج وایساده بودم که گفت: بیا سوارشو دیگه.
رفتم جلو و سوار ماشین شدمو گفتم: این ماشین واسه کیه؟_گفته بودم که یکم پول واسم مونده بود، با اون پول این ماشینو
خریدمو رفتم توی یه شرکت به عنوان حسابدار استخدام شدم.
_مگه تو نگفته بودی مهندس کامپیوتری؟
_اره ولی رشتم ریاضی بوده برای همین راحت استخدامم کردن.
_اهان تبریک میگم. خب چیکارم داشتی؟ اصلا کجا میخوای بری؟
_حدس زدنش کاره اسونیه.
با یکم فکر کردم فهمیدم کجا میخواد بره.
به بهشت گمشده که رسیدیم، مثل همیشه رفتیم روی نیمکتمون نشستیم.
نمیدونم چرا به اینجا حس مالکیت داشتم.
چرخیدم سمته پرهامو با ناباوری به دستش نگاه کردم.
پرهام روی یکی از زانوهاش خم شدو جعبه انگشترو به سمتم گرفت.لبخند زدو گفت: این دنیا بدون تو برام معنایی نداره. با من ازدواج
romangram.com | @romangram_com