#درگیرت_شدم_پارت_288
محکم زدم توی سرمو گفتم: مامان تو اصلا ایشونو میشناسی؟
_همکارته دیگه. خیلی هم اشناس نمیدونم کجا دیدمشون.
پرهام با بیخیالی گفت: سلام مهنا خانوم.
دقیقا رفتارامون برعکس بود._علیک سلام.
مامان بلند شدو گفت: من میرم میوه بیارم براتون.
بعده اینکه مامان رفت با بهت گفتم: تو اینجا چیکار میکنی؟ که تو
همکارمی اره؟
_خب عزیزم مجبور شدم دروغ بگم. وگرنه مامانت تو خونه راهم
نمیداد که.
_باشه بیا بریم بیرون کارتو بگو. راستی حالت خوبه؟
_اره. ممنون که دیشب اونجوری ناراحتم کردیو یه حالی هم ازم
نگرفتی.
سرمو انداختم پایینو با گوشه چادرم بازی کردم.
باید بهش میگفتم چقدر از حرفای دیشبم پشیمونم؟!
_چادر خیلی بهت میاد.سرمو بلند کردمو لبخندی بهش زدم.
همون موقع مامان اومدو گفت: بفرمایید اینم میوه.
من بلند شدمو پرهام هم به تبعیت از من بلند شد.
با ارامش گفت: ممنون مادرجان. ولی چون من تازه به اداره ای که
romangram.com | @romangram_com