#درگیرت_شدم_پارت_287

با تعجب نگاهش کردم.این از کجا فهمیده بود؟!
لبخند ساختگی ای زدمو گفتم: همچین چیزی نیست.
_از رفتارات توی این چندوقت مشخص بود.
کلافه گفتم: چرا همچین حرفیو میزنید؟
خندیدو چیزی نگفت.
این یعنی خر خودتی.
بدون هیچ حرفی احترام گذاشتمو رفتم بیرون.
یعنی انقدر تابلو بود؟!
ولی من که همیشه با خنده این حالمو پنهون میکردم!
افکارمو پس زدمو با یاده سرتیپ حامدی رفتم پیششو نتیجه ای که از
پرونده جدید فهمیدمو بهش گفتم.درو باز کردمو با دیدن پرهام اونم توی پذیراییمون چشمام از حدقه
بیرون زد.
فکر نمیکردم به خاطر دیشب بازم بخواد منو ببینه.
مامان اومد توی پذیراییو منو که دید گفت: بیا تو دیگه مهنا.
سریع کفشامو در اوردمو رفتم تو.
روبه پرهام گفتم: تو چرا اومدی اینجا؟!
مامان تشر زدو گفت: این چه حرفیه که میزنی؟! کارتون داشتن مجبور
شدن بیان اینجا.

romangram.com | @romangram_com