#درگیرت_شدم_پارت_286

با صدای در رفتم بیرونو به مامان که یه جعبه کیک دستش بودو مهناز
که یه کادو دستش بود نگاه کردم.
مامان و مهناز لبخندی زدنو باهم گفتن: تولدت مبارک.
_سرگرد.
با صدای سروان حسینی، به عقب برگشتم.
_سرتیپ حامدی گفتن که تونستید به پرونده خانواده فرمنش رسیدگی
کنید؟
سر تکون دادمو گفتم: اتفاقا منم میخواستم برم پیششون در این مورد
باهاشون صحبت کنم._پس لطفا هرچه زودتر برید.
_باشه یادم میمونه.
سر تکون دادو رفت، منم به اتاق بردیا رفتم.
احترام گذاشتمو رفتم داخل.
_اینم از اطلاعاتی که خواسته بودید.
_ممنون. راستی شاهین خسروی رو هنوز پیدا نکردیم. میدونی دیگه؟
_بله.
_و میدونی که فردا سهراب شیری اعدام میشه؟
سر تکون دادمو گفتم: چه زود گذشت. کلا حواس واسم نمونده.
_معلومه از دوریه یار، حواس واست نمیمونه.

romangram.com | @romangram_com