#درگیرت_شدم_پارت_283

مامان محکم زد تو سرمو گفت: ای نمک نشناس. حیف من که
جوونیمو پای تو خرج کردم بی چشم و رو.
لپشو کشیدمو گفتم: شوخی کردم قربونت بشم. دستپخت تو که تکه.
_خدا نکنه.
لبخندی زدمو مشغول خوردن شدم.
غذارو که خوردیم، من به پناهگاهه همیشگیم رفتمو مهناز هم رفت
بخوابه. مامان هم بعد شستن ظرفا رفت توی حیاط.همش تو فکره پرهام بودمو یه لحظه هم از ذهنم کنار نمیرفت.
با یه تصمیم ناگهانی گوشیمو برداشتمو شمارشو گرفتم.
هرچی منتظر شدم جواب نداد.
دست از پا درازتر گوشیو قطع کردم.
توی این سه روز هرچی منتظرش شدم زنگ نزد.
یه جورایی از اینکه بهش گفته بودم نبخشیدمش پشیمون شده بودم.
مامان و مهناز خونه نبودنو حوصله منم بدجور سر رفته بود.
با همون تاپ و شلوار، رفتم توی حیاط.
حیاطمون جوری نبود که همسایه ها بتونن از پشت بوم منو ببیننو خیالم
راحت بود.
لبه ی حوض نشستمو به ماه کامل شده نگاه کردم.زنگ خونمون که به صدا در اومد، بلند شدم رفتم سمته در.
حتما یا مهناز یا مامان بود.

romangram.com | @romangram_com