#درگیرت_شدم_پارت_282

بعد از اینکه موهامو خشک کردم دم اسبی بستمشونو رفتم پیش مامانو
مهناز.
مهناز داشت به مامان کمک میکرد سفررو بچینه.به مهناز سلام کردمو سر سفره نشستم.
_یه وقت کمک نکنیا.
_زحمت پختن شامو من کشیدم پس حرف نباشه.
مهناز اخم کردو رفت تا بشقابارو بیاره.
از همون بچگی بداخلاقو بدعنق بود.
بالاخره مامانو مهناز هم نشستن سر سفره و غذا برای خودشون
کشیدن.
مامان با کلی دعا و نذرو نیاز، یه قاشق از غذارو خورد.
یه جوری رفتار میکرد انگار داره زهر میخوره.
غذارو که قورت داد مهناز گفت: قابل خوردنه؟
مامان قاشق بعدیرو پر غذا کردو گفت: اره بخور بدک نیست.حرصی به جفتشون نگاه کردم.
خودمم یه قاشق خوردم که دیدم مزش خیلی خوبه. نمیدونم چرا اینا ناز
میارن.
_به این خوشمزگی. از خداتونم باشه همچین غذایی گیرتون اومده.
بعد رو به مهناز ادامه دادم: خدایی مامان کی قورمه سبزیش انقدر
خوشمزه بوده؟!

romangram.com | @romangram_com