#درگیرت_شدم_پارت_280

اویزون بود رو بستم.
یه ذره فکر کردمو بلند گفتم: سبزی قورمه داریم زهره جون؟
_اره، میخوای قورمه سبزی درست کنی؟با خنده گفتم: تنهایی به این نتیجه رسیدی یا با همکاریه دوستان؟
_گمشو مزاحمم نشو.
_چرا انقدر محبت میکنی به من مادر من؟ نمیگی از این همه خوشی
پس میفتم؟!
جوابمو ندادو منم مشغول پختن قورمه سبزی شدم.
بعده اینکه کارم تموم شد دیدم ساعت 5شده.
دوساعت چه زود گذشت!
مامانم اومد توی اشپزخونه و گفت: بَه بَه بالاخره یه بار مفید بودی
برای خانوادت.
دستامو شستمو گفتم: من همین که توی این خانوادم مفیدم. الانم میخوام
برم حموم، فکر نکنی مردم از خوشحالی ذوق مرگ بشیا.
_باشه برو سعیمو میکنم.مادره مارو باش:/
_راستی به غذا ناخونک نزنیا، ناهار که نشد بخوریم، حداقل یه
دوساعت صبر کنیم مهناز هم بیاد دیگه شام بخوریم.
_باشه برو دیگه ذلیل مرده.
رفتم توی اتاقمو حوله و تاپ و شلوارکه عروسکیمو برداشتم.

romangram.com | @romangram_com