#درگیرت_شدم_پارت_278
زدمو رفتم.
حرفاش درست بود ولی باید بهم میگفت.
به خونه که رسیدم مامانم به سمتم اومدو گفت: چرا دیشب رفتی
بیمارستان؟!با حالی زار گفتم: مامان، من دیگه بزرگ شدم. بیست و پنج سالمه،
مهمتر از همه اینکه سرگرده مملکتم. بعد شما بازم منو سیم جیم میکنی
وقتی بیرونم؟ ولم کن توروخدا.
مامان طلبکار گفت: باز از کجا اعصابت خورده سره منه بدبخت خالی
میکنی؟
_هیچ جا فقط الان کاری به کارم نداشته باش.
یه خجالت بکش گفتو رفت سره جای قبلیش نشست.
منم بعده اینکه لباسامو عوض کردم، روی میز توالتم نشستمو به خودم
خیره شدم.
خداروشکر امروز جمعه بودو نیازی نبود برم اداره.
نگاهمو به دفترم که روی میز بود انداختم.
فکر کنم کل صفحه هاش پر شده باشه از نوشته های من.
ذهنم پر کشید سمته پرهام.الان حالش خوبه؟ ای کاش تنهاش نمیذاشتم.
اون هنوز کامل خوب نشده و بدتر از همه اینکه تازه عمل کرده.
رفتم توی اشپزخونه و از همونجا داد زدمو گفتم: مامان غذا چی داریم؟
romangram.com | @romangram_com