#درگیرت_شدم_پارت_276
زبون نریزه.
_راستی دکتر میگفت که این بیماری دیف نمیدونم چی چی، یا به
خاطر جوه هواست یا عمدی. خب تو کجا رفتی که این بیماریو گرفتی؟
پرهام چشماشو با حرص بستو گفت: هیچ جا. یه نفر این سمو توی
غذام ریخته بود.
با تعجب گفتم: کی؟با فکر به سهراب ناخونامو توی گوشت دستم فشار دادمو گفتم:
سهراب؟
چیزی نگفت که مطمئن شدم کاره اون شغاله.
خواستم بلند شم برم زندان تا سهرابو ببینم که فکر کنم پرهام ذهنمو
خوند چون گفت: نمیخواد بری. مهم الانه که خوبم.
نفس حرصی ای کشیدمو سره جام نشستم.
یه ربع که گذشت پرهام اروم از تخت اومد پایینو گفت: من دیگه
نمیتونم اینجارو تحمل کنم، برو برگه ترخیصمو بگیر منم تا اون موقع
لباسامو عوض کنم.
_اخه هنوز که زوده. حداقل تا عصر باید اینجا بمونی.
_میری یا میخوای وایسی لباس پوشیدنمو تماشا کنی؟
ایشی گفتمو به سمته پذیرش رفتم.پولو که همون دیروز عصر، پرهام پرداخت کرده بود برای همین
برگه ترخیصو امضا کردمو دوباره به اتاق برگشتم.
romangram.com | @romangram_com