#درگیرت_شدم_پارت_275
با یه سینی اومد داخل.
خداروشکر این اتاق فقط یه تخت داشتو کسه دیگه ای به غیر از ما
اینجا نبود.
مرده سینیو گذاشتو رفت.
پرهام نشستو گفت: خودت میدونی من حالم میزون نیست پس تو باید
صبحونرو بهم بدی.
_تو از منم سالمتری افلیج هم نشدی بشین مثل بچه ادم صبحونتو
بخور.
با پررویی نچی کردو گفت: تو الان دقیقا واسه چی اینجایی پس؟ به
عنوان همراه اومدی پس باید از من مراقبت کنی. الانم سریع لقمه بگیر
بده بهم گشنمه.تو دلم گفتم: تحمل کن مهنا، الانم بگذره دیگه برو گورتو گم کن تا این
انقدر عذابت نده.
بعد با غضب شروع کردم به لقمه گرفتن.
بینش خودمم چندتا لقمه خوردم که سیر شدم.
سینیو گذاشتم کناره تخت.
دندون قروچه ای کردمو گفتم: سیر شدی دیگه؟
_مگه میشه از دسته تو بخورمو سیر نشم؟!
شیطونه میگه برم یه چندتا ماچ ابداره نن جونی کنم که بفهمه انقدر
romangram.com | @romangram_com