#درگیرت_شدم_پارت_271

_پرهام صبوری.یه نگاهی به ورقه های توی دستش کردو گفت: ایشون توی بخش
بیهوشن. تو نمیخوای استراحت کنی؟ چشمات سرخ سرخن.
چه مهربونه پرستاره!
منم لبخند خسته ای زدمو گفتم: تا به هوش نیاد خوابم نمیبره.
_باشه عزیزم. راستی بیمارتون تو اتاق عمل توی بیهوشی همش یه
کسیو به اسم مهنا صدا میزد. مهنا شمایی درسته؟
تمام خستگیم در رفتو سرحال گفتم: اره.
_ معلومه خیلی دو ِست داره. من برم دیگه کارام مونده.
سری تکون دادمو دوباره شروع کردم به ذکر گفتن.
یک ساعت گذشتو پرهام به هوش نیومد.
هی از پرستار میپرسیدم اتفاقی افتاده که به هوش نمیاد، اونم با
خوشرویی میگفت که همچین چیزی طبیعیه.رفتم یه لیوان چایی گرفتم.
توی حیاط بیمارستان اروم اروم قدم میزدمو چاییو مزه مزه میکردم.
همون پرستاره به سمتم اومدو گفت: بیمارتون به هوش اومدن، الان
دارن معاینه میشن.
چاییو داغ سریع سر کشیدم که تا عمق وجودمو سوزوند.
همونطور که زبونمو باد میزدم به اتاقی که پرهام توش بود رفتم.
درو باز کردم که دیدم همون دکتره با یه پرستاره بالای سره پرهام

romangram.com | @romangram_com