#درگیرت_شدم_پارت_270
عرق پیشونیشو پاک کردو گفت: شما همراهه اقای صبوری هستید؟
لرزون گفتم: بله.
دکتر با ناراحتی گفت: متاسفم......
شکه به دکتر نگاه کردم که ادامه داد: چون شوهره خیلی مغرورو
شیطونی داری. خدا بهت صبر بده.
بدون توجه به اینکه گفت شوهرمه با ذوق اشک ریختمو گفتم:
یعنی..... یعنی حالش خوبه؟!دکتر خندیدو گفت: اره دخترم سمو از بدنش خارج کردیم، فقط وقتی به
هوش اومد باید ببینیم وضعیتش چجوریه.
اشکامو پاک کردمو گفتم: خیلی ممنون. ایشاالله که چیزی نشده باشه.
فقط من کی میتونم ببینمش؟
_الان منتقل میشه به بخش. به هوش اومد میتونی بری پیشش.
دوباره تشکر کردمو منتظر وایسادم تا پرهامو به بخش ببرن.
بالاخره اوردنش بیرونو به بخش بردنش.
چشماش بسته بودو رنگش پریده بود.
ساعت 4صبح بودو من به جای خواب فقط به فکره پرهام بودم.
از بابت مامانو مهناز هم که خیالم راحت بود.
پرستاری به سمتم اومدو با مهربونی گفت: عزیزم، همراهه کدوم
بیماری؟
romangram.com | @romangram_com