#درگیرت_شدم_پارت_269
مثل یه ببر زخمی نگاهش کردمو خواستم بتوپم بهش که پرهام گفت: به
ما نمیخوری دخترجون. اخرین بارت هم باشه با خانومم حرف میزنی.
ذوق زده نگاهی به پرهام کردمو با لبخونی گفتم: لایک داری.بعد با غرور برگشتم سمته دختره که بادش خوابیده بودو گفتم: فهمیدی
یا به روش خودم حالیت کنم؟!
با خشم روشو برگردوند.
پا روی پا انداختمو اروم به پرهام گفتم: فکر نکن با این حرفا
میبخشمتا.
_واقعا نمیبخشی؟!
مثل پسر بچه های مظلوم زل زده بود بهم.
خندمو خوردمو با اخم گفتم: نه. جمع کن خودتو لوس.
ریز ریز خندیدو چشماشو بست.
پشت دره اتاق عمل راه میرفتمو ذکر میگفتم.
دکتر گفته بود که چون سنش برای این عمل کمه، ممکنه دووم نیاره
ولی احتمال زنده موندش زیاده.یک دقیقه هم اروم و قرار نداشتم.
فکر کنم جز سی قرانو کامل خوندم.
دقیقا نیم ساعت بعد دکتر از اتاق عمل اومد بیرون.
سریع سد راهش شدمو گفتم: دکتر، حالش چطوره؟!
دکتر کلاه مخصوصشو در اورد.
romangram.com | @romangram_com