#درگیرت_شدم_پارت_252
نه؟
بغض گلومو چنگ انداخت.
ورق زدمو نوشته ای که دیروز نوشتمو دوباره و دوباره خوندم:
ببین من بخاطرت عوض شدم...... ولی توچی؟
عوضی شدی،عوضی!
بازی کردی با احساسات منه ساده ترسویه احمق!
کسی که هیچی از این دنیا نمیخواست جز داشتنت،خیلی زیاد بود
برات؟
التماست میکردم که حرفات دروغه، منو تنها نزار. ولی تو رفتی،توی
عوضی رفتیو منو تنها گذاشتی!
سخت بود قورت دادن بغضم. شیش ماه گذشته بودو من نتونسته بودم
فراموشش کنم. نتونسته بودم این غم درونمو کم کنم.جلوی بقیه برای حفظ ظاهر میگفتمو میخندیدم، ولی توی تنهایی هام
مینوشتمو اشک میریختم.
دفترو گذاشتم کنارو به غروبه دل انگیز مثل همیشه نگاه کردم.
همون ماهه اول، با صحبت های منو نشون دادن اینکه چقدر پرهام
توی ماموریت بهم کمک کرد، دادگاه براش 4ماه حبس برید. هیچ وقت
قیافه بیحال و ناامیدش وقتی که به زندان منتقلش کردن یادم نمیره.
سهراب هم حکمش قصاص بودو تا چندوقته دیگه اعدام میشه.
romangram.com | @romangram_com