#درگیرت_شدم_پارت_248

با حرص منو زد کنارو گفت: بیا برو اونور انقدر اکسیژن هدر نده.
لیاقت نداری باهات مثل ادم حرف بزنم.
لپشو کشیدمو گفتم: حالا شدی زهره جونه خودم.
لبخندی زدو گفت: برو لباساتو عوض کن بیا شام بخوریم. چیزی
خوردی؟
_ اخ اخ گفتی غذا. الان یه هفتست چیزی نخوردم.
مهناز هم اومد توی اشپزخونه و گفت: سلام مامان.
بعد رو به من ادامه داد: من تورو میشناسم. تو، یه روز غذا نخوری
پدره همرو در میاری.
خندیدمو به اتاقم رفتم.واقعا هم دلم برای مامان و مهناز تنگ شده بود و هم اتاق عزیزم.
لباسامو با لباسای راحتی عوض کردمو روی تختم ولو شدم.
هیچوقت فکر نمیکردم که انقدر برای دیدن اتاقم ذوق کنم.
این سه ماه چه اتفاقات عجیب و غیر قابل باوری افتاد.
زنگ خونه که به صدا در اومد خودم زودتر پریدم بیرون.
همونطور که دمپایی های لا انگشتیمو میپوشیدم گفتم: من باز میکنم.
چادره مامانو انداختم سرمو درو باز کردم.
یه مرده که تیپش رسمی بود، با یه پاکت نامه وایساده بود.
چادرو مرتب کردمو گفتم: بفرمایید.

romangram.com | @romangram_com