#درگیرت_شدم_پارت_247
مهناز یه هین بلند کشیدو گفت: کجات؟ چرا؟ قبل از اینکه بری سالم
بودی که؟
یه دونه زدم پس کلش که با اخم نگاهم کرد.
اوه اوه دوباره بداخلاق شد این.
_همین امروز صبح. حالا به مامان نگو الکی نگران میشه.
_الان خوبی؟_هوففففف. اینو از صبح صد نفر ازم پرسیدن. اره خوبم. بریم؟
مهناز به اسمون تاریک نگاه کردو گفت: بریم.
باهم سواره پرایده مهناز شدیمو، مهناز به سمته خونه روند.
مهناز کلیدو انداخت توی درو رفت داخل.
منم پشت سرش بی سروصدا رفتم تو.
مامان توی اشپزخونه هموطور که غذا درست میکرد، قر میدادو
میخوند: خوشگلا باید برقصن خوشگلا باید برقصن.
هنوز منو مهنازو ندیده بود.
رفتم پشت سرشو گفتم: خوشگل خانوم یه نگاهی به ما ایکبیری هاهم
بنداز.
مامان برگشتو با دیدنم مادرانه بغلم کرد.سرمو بوسیدو گفت: خداروشکر که سالمی.
_بادمجون تهران افت نداره زهره جون. بعدشم اگه میدونستم یه
چندوقت نباشم، این همه دلتنگم میشیو محبت میکنی خب زودتر میرفتم.
romangram.com | @romangram_com