#درگیرت_شدم_پارت_246
با چشمای پر اشک و بغض ادامه دادم: ولی میدونم که الان اینجایی.
میدونم که داری منو نگاه میکنی. اینارو میدونم. ولی ای کاش بودی
بابا._اره ای کاش بود.
با صدای مهناز سریع به عقب برگشتم.
بالاخره بغضم شکست و اشکام گونمو خیس کردند.
مهناز اومد کنارم نشستو بغلم کرد.
_کی خواهرمو ناراحت کرده؟
هیچی نگفتمو با مظلومیته بیشتری اشک ریختم.
چی میگفتم بهش؟! میگفتم منی که غرورمو جلوی همه حفظ میکردم
الان به خاطره یه نفر خوردو شکسته شدم؟!
مهناز هم دیگه چیزی نگفتو گذاشت تو حاله خودم باشم.
_مهناز یه چیزی بگم باورت میشه؟
_چی؟!_دلم واست تنگ شده بود.
محکم زد توی بازوی تیر خوردم، که چشمامو از درد بستمو لبمو
محکم گاز گرفتم.
خندیدو گفت: قبل از اینکه بری انقدر نازک نارنجی نبودی که.
پشت سره هم نفس کشیدمو وقتی دردم کمتر شد گفتم: کره خر تیر
خوردم.
romangram.com | @romangram_com