#درگیرت_شدم_پارت_245
سرهنگ هم کوتاه و مردونه خندیدو روبه من گفت: صادقی از سرگرد
به سرهنگ دوم ارتقا پیدا کرد. و اما تو، بازم بهت تبریک
میگم......... سرگرد.
با لبخند تشکر کردمو گفتم: سرهنگ یه درخواستی داشتم.
_بگو میشنوم._من چون تازه این ماموریتو تموم کردم، اگه میشه یه چند روز به من
مرخصی بدید. واقعا به این مرخصی احتیاج دارم.
_خودم میخواستم بهت بگم. یک ماه مرخصی برات رد میکنم. ولی
موقع دادگاه باید حضور داشته باشی.
با ذوق لبخند زدمو بعد از خداحافظی یه تاکسی گرفتمو به سمته بهشت
زهرا رفتم.
پول تاکسیرو حساب کردمو پیاده شدم.
به سمت قبر بابا رفتم.
ابی که برداشته بودمو ریختم روی سنگ قبرشو گفتم: سلام بابا. من
بالاخره اومدم. دیدی بابا؟ دیدی عاشق شدم؟ دیدی چجوری قلبم
شکست؟ ای کاش الان بودی. ای کاش میرفتی یه دونه میزدی توی
گوششو میگفتی چرا با دل دختره سادم بازی کردی؟! ای کاش بودیو
مثل همیشه سرمو میذاشتم روی پات. موهامو نوازش میکردیو میگفتی
غصه نخور دخترم، همه چی درست میشه. اما الان چرا نیستی؟!
romangram.com | @romangram_com