#درگیرت_شدم_پارت_244
خودم باید هرجور شده جرمشو به حداقل برسونم.
چیزی نگفتمو به بیرون نگاه کردم.
بازوم که تیر خورده بود باند پیچی شده بودو الان جلوی در وایساده
بودم تا سرهنگ اجازه بده ، برم داخل.
_امینی بیا تو.
با اقتدار درو باز کردمو رفتم داخل.
سرهنگ و بردیا نشسته بودند.
سرهنگ به صندلیه روبه روییه بردیا اشاره کردو گفت: بشین.
احترام گذاشتمو نشستم._امینی بهت تبریک میگم. با کمکه تو و سرهنگ بعد مدت ها تونستیم
ت قابل تقدیره.
ِر
اونارو بگیریم. درسته یه خطاهایی داشتی اما بازم کا
با ابروهای بالا رفته گفتم: کدوم سرهنگ؟
بردیا با غرور نگاهم کردو گفت: من.
_سرت تو عن.
با یاداوریه اولین روزه ملاقاته منو بردیا، زدیم زیرخنده.
من خنده هام واقعی نبود، فقط برای اینکه غرور رفتمو برگردونم،
اظهار خوشحالی میکردم.
romangram.com | @romangram_com