#درگیرت_شدم_پارت_241

جلوی ضعفمو بگیرم.
نمیدونم چقدر گذشته بود که سهرابو پرهام همونطور که دستبند به
دستشون خورده بود و بردیا که کنارشون بود به سمتمون اومدند.
بی توجه به دستم با دو به طرفشون رفتمو خودمو بهشون رسوندم.
سهراب با عصبانیت نگاهم میکرد و پرهام مرموز بهم خیره شده بود.
پیشونیه پرهام یکم خراش برداشته شده بود.بردیا با دیدنم گفت: مگه من نگفتم توی ماشین بشین تا بیام؟ الان پس
میفتی که دختر.
با اینکه تعجب کرده بودمو کمی دلهره داشتم ولی با این حال با ظاهری
بیخیال گفتم: چرا به جناب صبوری دستبند زدی؟
_فعلا بریم، بعدا میگم.
باشه ای گفتمو سواره ماشین شدم.
پرهامو سهراب هم سوار ون شدنو به سمت ستاد حرکت کردیم.
توی ماشین بردیا که کنارم نشسته بود گفت: درد داری؟
چشمامو نیمه باز کردمو گفتم: نه فقط خیلی ضعف کردم. فکر کنم
نصفه خونم رفت.
_خب زودتر میگفتی دیگه.
بعد یه شکلات از توی جیبش در اوردو گرفت سمتم.
_توی جیب همچین لباسی هم تو شکلات داری؟!بعد به لباس مخصوصی که توی عملیاتا میپوشید نگاه کردم.

romangram.com | @romangram_com