#درگیرت_شدم_پارت_240

بردیا عرق روی پیشونیشو پاک کردو رو به اون زنه گفت: ستوان.
زنه که ستوان بود اومد سمتمونو گفت: بله سرگرد._تو به سروان امینی کمک کنو ببرش توی یکی از ماشینا تا خودم
بیام. بقیه هنوز پایینن؟
_بله همرو دستگیر کردیمو منتظر دستورتونیم.
بردیا سر تکون دادو خشاب مسلسلشو پر کرد.
با یه یاعلی بلند شدو با احتیاط رفت داخله دره مخفی.
با کمکه ستوانه بلند شدمو از ویلا بیرون رفتیم.
دو سه تا ون و پنج شیش تا ماشین توی باغ بودند.
همه نگهباناو خدمتکارارو داخل ون ها گذاشته بودنو منتظر بردیا
وایساده بودند.
ستوان اصرار کرد داخل یکی از ماشینا بشینم ولی من میخواستم ببینم
پرهام سالمه یا نه.
برای همین با جدیت گفتم کنار ماشین وایمیسمو اونم دیگه حرفی نزد.یه پارچه از توی ماشین برداشتو دوره زخمم بست. ولی همچنان
خونریزی داشتم.
دقیقا زده بود وسطه بازوم.
کنار ماشین تکیه دادم.
نمیدونم چرا زمان نمیگذشت.
عرق سردی که روی پیشونیم نشسته بودو چیزی نبود که بخورم تا

romangram.com | @romangram_com