#درگیرت_شدم_پارت_238

هردوشون سره کلتشونو به سمته همدیگه نشونه گرفته بودند.
پرهام با عصبانیت غرید: خفه شو اشغال.سهراب نیشخندی زدو رو به من گفت: نوشین تو بیا اینور کناره من.
سمته چپم پرهام وایساده بودو سمته راستم سهراب.
اروم رفتم سمته سهراب که پرهام با بهت اسممو لبخونی کرد.
سرد نگاهش کردمو پشته سهراب وایسادم.
بچه های ستاد فکر کنم با نگهبانا درگیر بودن چون همچنان صدای
تیراندازیو جیغ و داده زنا از پایین میومد.
بدون کوچکترین صدایی چاقوی جیبیمو از کنار کفشم در اوردم.
سهراب دوباره خواست یه چیزی بگه که رفتم جلوشو چاقورو زدم
توی شکمش.
نعره کشیدو کلت رو روی زمین انداخت.
دستشو روی شکمش گذاشتو خم شدو گفت: پس تو هم با این پسره ای
نوشین، اره؟؟؟؟؟چاقورو توی دستم چرخوندمو خشک و مغرور گفتم: هه! رکب
خوردی جناب شیری. بعدشم.........
جدی و عصبی لب زدم: من مهنام، سروان مهنا امینی. با خودت تکرار
کن تا یادت بمونه. شیرفهم شد؟!
سهراب از اینکه سرش کلاه رفته بود گیج و منگ بهم نگاه میکرد.
فکر کنم هنوز نتونسته بود حرفامو مخصوصا تیکه اخرشو هضم کنه.

romangram.com | @romangram_com