#درگیرت_شدم_پارت_236

عصبی خندیدمو گفتم: میفهمی چی میگی با خودت؟ من با تو عقد
نمیکنم.
سهراب بیخیال چاییشو از روی میز برداشتو قلپی ازش خورد و گفت:
من نظرتو نخواستم. فقط خواستم اطلاع بدم.
دندونامو با حرص روی هم فشار دادم.
فقط دعا دعا میکردم بردیا اینا زودتر بیان وگرنه من یه بلایی یا سره
خودم یا سره سهراب میاوردم.
پرهام با صورتی سرخو صدایی که عصبانیت توش موج میزد گفت:
چرا گفتی من بیام پس؟
سهراب زد روی شونه پرهامو گفت: خواستم تو هم در جریان
باشی....... پسرعمو.
پرهام دسته سهرابو کنار زد.
چند ثانیه سکوت بینمون برقرار بود که یهو پرهام شروع کرد به سرفه
کردن.با نگرانی نگاهش کردم ولی هیچ کاره اضافه ای انجام ندادم.
دلسنگ شده بودم؟!
صدای درونم دوباره بهم نهیب زد: چطور وقتی اون، با تمام وقاحت
اون حرفارو بهت زد دلسنگ نبود، حالا تو شدی ظالم؟! تو فقط داری
سعی میکنی فراموشش کنی همین.

romangram.com | @romangram_com