#درگیرت_شدم_پارت_235

بعد بوق های پشت سره هم اعصابمو خراش داد.
حرصی گوشیو انداختم روی صندلیه شاگرد.
به جلوی ویلا که رسیدم دستمو گذاشتم روی بوق ماشینو برنداشتم.
میخواستم حرصمو اینجوری خالی کنم.
صادق که درو باز کرد دستمو برداشتمو توی دوصدمه ثانیه ماشینو
توی باغ پارک کردمو به اتاق سهراب رفتم.در اتاقشو با شتاب باز کردمو به پرهامو سهراب که روبه روی هم
نشسته بودند و به من نگاه میکردند خیره شدم.
نفس عمیقی کشیدمو رو به سهراب گفتم: چیکار داشتی که گفتی زود
بیام؟
_بشین میگم.
از عمد رفتم کنار سهراب نشستم.
پرهام همونطور که اخم کرده بود، یه پوزخند زدو روشو برگردوند.
سرمو چرخوندم سمته سهرابو منتظر نگاهش کردم.
انگشتاشو توی هم قلاب کردو گفت: خب خب. حالا که نوشین اومده
میگم.
کلافه از اینکه هی حرفشو کش میداد، نگاهش کردم.
زل زد توی چشمامو ادامه داد: همین الان عاقد میادو منو تورو به عقده
هم در میاره.منو پرهام هردومون متعجب بهش نگاه کردیم.

romangram.com | @romangram_com