#درگیرت_شدم_پارت_232
این دوروز من پرهامو فقط یه بار اونم وقتی میخواست بره بیرون
دیدم.
خودمم سعی میکردم کمتر از اتاق بیرون برمو حواسمو بدم به
سهراب.بردیا با گوشیه نازلی به سهراب پیام داده بودو باعث شده بود که
سهراب دیگه دنباله نازلی نگرده.
حال و روزه خودمم که دیگه قابل گفتن نیست.
اصلا ای کاش از همون اول به این ماموریت نمیومدم.
ای کاش اصرار نمیکردم تا سرهنگ منو بفرسته.
ولی اینها همش ای کاشه!
ای کاش هایی که فقط حسرتشون برام مونده.
آهی حسرت بار کشیدمو ضبط ماشینو روشن کردم.
اهنگه آی قشنگتر از پریا بود.
سریع خاطرات به سمتم هجوم اوردند.
( _تو همیشه از این اهنگای قدیمیو خز گوش میدی؟!
_خیلی هم قشنگن. ادم روحش تازه میشه با گوش دادن بهشون.
_خدایا، عاشق نشدم وقتی هم شدم، عاشق یه دیوونه زنجیره ای شدم.
بازم ناشکری نمیکنم همینم غنیمته)ضبطو خاموش کردم.
بغض کرده بودم ولی نمیزاشتم اشکام راهه خودشونو باز کنند.
romangram.com | @romangram_com