#درگیرت_شدم_پارت_233

چرا دروغ میگفت؟! چرااااا؟؟؟
چرا یه ذره به فکره دل صاف و ساده من نبود؟؟؟؟؟
اگر همون لحظه به جای التماس این حرفارو بهش میزدم، الان مثل
غده توی گلوم گیر نمیکردند.
بیخیاله اهنگ گوش دادن شدمو با سرعت بیشتری به طرفه ویلا روندم.
امروز رفته بودم تا فلشی که پرهام تونسته بود بدست بیاررو به بردیا
بدم و الانم از پیش اون برمیگشتم.
از ماشینی که پرهام بهم داده بود استفاده نمیکردمو به جاش یه ماشین
از سهراب قرض گرفته بودم.
هیچ وقت یادم نمیره همون روزی که به سهراب گفتم یه ماشین بهم بده،
پرهام با حرص زل زده بود بهمو چیزی نمیگفت.حدود یک ساعته دیگه هم نیروها میرسن.
پامو محکم روی پدال فشار دادم که سرعته ماشین دوبرابر شد.
فقط میخواستم به ویلا برسمو برای اخرین بار عشق نامردمو ببینم.
از بین ماشینا لایی میکشیدم که به چراغ قرمز رسیدم.
120ثانیه مونده بود تا چراغ سبز بشه.
دو دقیقه هم برای من خیلی بود.
برای همین دندرو عوض کردمو با سرعت نور رد شدم.
به لطفه مهناز رانندگیم در حده حرفه ای بود.

romangram.com | @romangram_com