#درگیرت_شدم_پارت_229
بهشون به سمته اتاقم رفتم.
لباسامو عوض کردمو زیر پتو خزیدم.کمی تب و لرز کرده بودم.
عصر بودو من به جز صبحونه چیزه دیگه ای نخورده بودم.
یکم اینورو اونور غلت زدمو در اخر خواب مهمونه چشمام شد.
با دیدن پرهام اونم با لباسه دامادی و عروسی که کنارش بود اشک
توی چشمام جمع شد.
مگه من الان نباید جای اون دختر باشم؟!
دست در دست هم داشتن از خیابون رد میشدندو به سمته تالار میرفتند.
قبل از اینکه برن داخل، من دیگه نتونستم طاقت بیارمو با صدای خش
داری داد زدم: پرهام.
پرهام به سمتم چرخید.
یه چیزه دم گوشه دختره گفتو به سمته من اومد.اما قبل از اینکه کامل از خیابون رد بشه یه ماشین با سرعت اومدو زد
بهش.
یه جیغ کشیدمو با گریه به سمتش دویدم.
از سرش خون میومدو بی جون افتاده بود.
تکونش دادمو با هق هق گفتم: پرهام ت........ توروخدا بیدار ش.......
شو. قو...... قول میدم باهات ک....... کاری ندا....... نداشته باشم.
ببین ز...... زنت اونجا وا........ وایساده. پا.......پاشو برو پیش......
romangram.com | @romangram_com