#درگیرت_شدم_پارت_224

چرخید سمتمو گفت: راستی یه چندوقته دیگه هم میخوام با کسی که
واقعااااا دوسش دارم ازدواج کنم. خوشحال میشم بیای به عروسیمون.
توی چشمایی که سردیش دلمو لرزوند خیره شدم.
میون اشک تلخندی زدمو زیر لب زمزمه کردم: خوشبخت بشی.
نگاهشو دزدیدو رفت.
یعنی همه چی تموم شد؟!
یعنی وقتی که به من میگفت دوسم داره در واقع عاشقه یکی دیگه
بوده؟!
به همین راحتی قلبمو شکستو رفت؟!
من الان با این تیکه های قلبم که روی زمین افتاده بودن چیکار کنم؟!همیشه بهم میگفت فقط مرگ میتونه مارو از هم جدا کنه.
میشه حالا بپرسم من مردم یا اون؟!
از این ضعف بیزار بودم.
حتی توان اینو نداشتم تا به اتاقم برم.
سردرد به سراغم اومده بودو با یاداوریه چند دقیقه پیش دلم میسوخت.
دلم برای خوده احمقو سادم که بازیچه دسته پرهام شده بودم میسوخت.
از کی انقدر بدبختو خار شدم؟!
سرمو گذاشتم روی مبل و بی صدا اشک ریختم.
من تازه طعم عشقو چشیده بودم. ولی اون بهم نارو زد.

romangram.com | @romangram_com