#درگیرت_شدم_پارت_225
با مشت میکوبیدم روی مبل و با جیغ میگفتم: بد کردی پرهام بد کردی.
مشت های بی جونم درده قلبمو کمتر نکردند.با صدای سهراب که از طبقه پایین صدام میزد، دست از مشت زدن
برداشتم.
سهراب اومد بالا و با تعجب بهم نگاه کرد.
سریع اومد طرفمو گفت: نوشین. چرا گریه میکنی؟!
یهو عصبانی شدمو با حرص گفتم: برو گمشو عوضی. حالم از همتون
به هم میخوره از همتونننننن. من مگه چقدر ظرفیت دارم؟؟؟؟ منم یه
دخترم که احساسات دارم، دل دارم. ولی اون پسرعموی نامردت.......
گریه و هق هقم نذاشت ادامه حرفمو بزنم.
_ب...... به او....... اون بگو ه...... هیچ وق...... وقت نمی.......
ن....... نمیبخشمش.
سهراب کمک کرد بلند شمو گفت: من که نمیفهمم چی میگی ولی باشه
الان اروم باش تو.
هه! مثلا نگرانم شده.
من الان فقط پرهامو میخوام. ولی دیگه نمیزارم غرورم بیشتر از این
شکسته شه نمیزارم.سهرابو زدم کنارو بی جون از پله ها پایین رفتم.
فقط دلم میخواست تنها باشم.
اول خواستم برم توی اتاقم اما مسیرمو کج کردمو از ویلا رفتم بیرون.
romangram.com | @romangram_com