#درگیرت_شدم_پارت_223
کرد.سریع دستشو گرفتم تا ببینم سوخته یا نه ولی با اون یکی دستش پسم
زد.
با اینکه غرورمو قلبمو با پا له کرده بود اما بازم نگرانش بودم.
احمقم نه؟!
اشکام انگار با هم مسابقه داده بودند.
با گریه و صدای گرفته گفتم: همین بود عشقی که بهم داشتی اره؟؟؟
همه حرفایی که میزدی کشک بود؟؟منو بازیچه دسته خودت قرار
دادی؟؟ اصلا بگو ببینم چرا بهم کمک کردی لعنتی جوابمو بده.
نفس عمیقی کشیدو جوری که فقط خودم بشنوم گفت: من هیچوقت
عاشقت نبودمو نخواهم بود. فقط هم چون میخواستم از هومنو سهراب
انتقام بگیرم بهت کمک کردم پس انتقاممو نزار پای دوست داشتنت.
با پشت دستم اشکامو پاک کردم اما باز فایده نداشت.
نشستم روی زمینو با ناله گفتم: پرهام من حرفاتو باور نمیکنم. میدونم
که هنوز منو دوست داری.
از جاش بلند شدو به طرفم اومد.با پوزخند گفت: میخوای باور کن میخوای باور نکن. برام پشیزی
ارزش نداره. اینو توی مغز پوکت فرو کن.
بعد ضربه ارومی به سرم زدو کمی ازم دور شد اما یه لحظه مکث
کرد.
romangram.com | @romangram_com