#درگیرت_شدم_پارت_220
جای خالیش روبه رو شدم.
ابرویی بالا انداختمو به اشپزخونه رفتم.
بعد از اینکه صبحونمو خوردم به سالن بالا رفتم.
احساس میکردم پرهام اونجاست و حسم درست میگفت.
با لبخند رفتم پیشش و گفتم: سلام جناب صبوری خوب هستید الحمدلله؟
پرهام همونطور که سرش پایین بود یه خوبم زمزمه کرد.
با کمی تعجب روبه روش نشستمو مجبورش کردم سرشو بلند کنه.چشماش سرخ سرخ بود.
معلوم بود از بی خوابیه.
_پرهام خوبی؟ چشمات چرا انقدر سرخن؟
هیچی نگفتو سرشو به مبل تکیه داد.
_کم کم داری نگرانم میکنیا. بگو ببینم چته؟
با صدای اروم گفت: من چیزیم نیست فقط برو.
داشتم شاخ در میاوردم ولی بازم بی توجه به حرفش گفتم: دیشب ساعته
چند اومدی؟
_ 3صبح.
_میدونی که نازلی........
تا خواستم ادامه حرفمو بزنم با صدای کمی بلند گفت: اره میدونم، دست
از سرم بردار. وقتی میگم برو یعنی برو.اخم کردم.
romangram.com | @romangram_com