#درگیرت_شدم_پارت_217
سهراب هم اومد داخل ولی درو نبست و این خیال منو هم راحت تر
کرد.
با کنجکاوی خواستم برم جلو که سهراب گفت: نترسی یه وقت؟برگشتم سمتشو گفتم: چرا باید بترسم.
تک خنده ای کردو گفت: برو جلو میفهمی.
رفتم جلو و با چیزی که دیدم، دوباره سریع با تعجب چرخیدم سمت
سهراب.
با لکنت افتادم: ا...... این کی....... کیه؟!
سهرابم اومد کنارمو گفت: مامانم.
تعجبم بیشتر شد.
زنی که به گفته خودش مادرش بود، داخل اون تابوت بودو تمام دورش
پر یخ بود.
اصلا نپوسیده بود فقط صورتش رنگه گچ بودو چروکیده شده بود.
مات به سهراب نگاه میکردم که نگاهی به مادرش کردو گفت: هومن
خان، مامانمو بیشتر از هرکسی دوست داشت. برای همین وقتیسرطان گرفتو مرد، اونو اینجا که اتاق مشترکشون بود گذاشتو هرشب
یه ساعته مشخصی که همه خواب بودن میومد یخارو عوض میکرد.
ولی این چندروزه من اینکارو کردم.
بهم خیره شدو گفت: دیدی عشق بینشونو؟! دیدی هومن خان چجوری
عاشق مادرم بود؟! اگر بگم عشق من نسبت به تو هم انقدره باور
romangram.com | @romangram_com