#درگیرت_شدم_پارت_216
مطمئنم خوشت میاد.
سر تکون دادمو به سمتش رفتم.
دستشو روی نرده های پله گرفتو به بالا رفت.
منم پشت سرش رفتم بالا.
به طرفه اون اتاق مجهول که رفت یه لحظه مکث کردم.
یعنی میخواد اونجارو بهم نشون بده؟!
سهراب کلیدی از جیبش در اوردو قفل درو باز کرد.
قبل از اینکه درو کامل باز کنه به من که خشک شده نگاهش میکردم
گفت: نمیخوای بیای؟!
حواسم جمع شدو کنارش وایسادم.درو باز کردو منتظر شد تا من برم تو.
با احتیاط رفتم داخل.
مطمئنم چون مسته حواسش نیست داره چیکار میکنه.
با وارد شدنم سرمای بدی وجودمو لرزوند.
اتاق کمی روشن بود و نمیدونستم چجوری روشنه!
چون نه لامپی روشن بود نه پنجره ای وجود داشت.
یه اتاق حدودا 20متری که دیواراش زرد رنگ بود.
یه کمد کوچیکه فلزی گوشه اتاق و یه چیزی شبیه تابوت وسط اتاق
قرار داشت.
romangram.com | @romangram_com