#درگیرت_شدم_پارت_212
بعد از اینکه پرهام رفت، روی تختم ولو شدم.هنوز که هنوزه سهراب نتونسته بود بفهمه کی هومنو کشته.
با صدای زنگ گوشیم به سمتش هجوم بردم.
به لطف پرهام دیگه نیاز نبود برای دسترسی به بردیا، از شنود استفاده
کنم.
_الو الو. صدامو میشنوی؟
به خودم اومدمو گفتم: اره چیشده که این موقع زنگ زدی؟
بردیا نفسشو فوت کردو گفت: همین الان ویکیا(نازلی) وقتی از ویلا
دور شد، دنبالش کردیمو وقتی مطمئن شدیم کسی همراهش نیست
گرفتیمش.
حالشم اصلا خوب نبود، وگرنه بعید بود ازش که دفاع نکنه از خودش.
عذاب وجدان یقمو گرفت.
ولی بازم سعی کردم اون عذاب وجدان لعنتی رو سرکوب کنمو گفتم:
مطمئن بودی که کسی از دور مراقبش نیست؟_اره، الانم داریم میبرمیش اداره، یه چند وقت توی بازداشتگاه میمونه
تا حکمش معلوم شه.
با لبخند گفتم: خب خداروشکر. خودمم این چیزارو میدونما.
چیزی نگفت که خودم ادامه دادم: خب سهراب چی؟
_اونم دوسه روزه دیگه وقتی سرهنگ دستور داد، با نیروهایی که
ستاد میفرسته میایم. البته اگه چیزیو لو نداده باشی.
romangram.com | @romangram_com