#درگیرت_شدم_پارت_210
استین لباسشو به دندون گرفتو با یه حرکت شیشرو از توی پاش در
اورد.
دادش توی گلو خفه شد.نازلی همونجوری روی زمین نشسته بودو ننگ میریخت.
عرق پیشونیمو پاک کردمو با استرس گفتم: خیلی عمیقه؟؟
شالی که روی تخت بودو دادم دستشو پاشو محکم با اون بست که
دوباره اخ بلندی گفت.
_نه پای من مهم نیست تو خوبی؟ اصلا چرا گلوت زخم شده؟ این
شیشه رو زمین چیکار میکرد؟ اصلا نازلی اینجا چیکار میکنه؟
دستمالارو برداشتم که دیدم خونش بند اومده فقط میسوخت.
_اره من خوبم فقط گلوم میسوزه. نازلی هم که......
به نازلی نگاه کردم که با عجز بهم خیره شده بود.
پوفی کشیدمو ادامه دادم: بعدا میگم.
پرهام نگاهی به نازلی انداختو خیلی جدی گفت: برو سریع از توی
ماشینم جعبه کمک های اولیرو بیار.نازلی مثل احمقا بروبر پرهامو نگاه کرد که پرهام تن صداشو برد
بالاترو با تحکم گفت: گفتم بهت برو بیار سریع.
نازلی سرشو تکون دادو با دو، رفت بیرون.
نشستم کنار پرهامو سرمو گذاشتم روی شونش.
_خب حالا میگی چیشد؟
romangram.com | @romangram_com