#درگیرت_شدم_پارت_209
اشکاش سرازیر شدند.
با گریه گفت: تو شوهره منو داری میگیری. داری یه کاری میکنی که
سهراب منو طلاق بده. حتما صدای دعواهای شبانمونو شنیدی. تو
نمیفهمی هرشب با فکره اینکه ممکنه فردا عشقم منو طلاق بده و تنهام
بزاره یعنی چی. من چیکار میتونستم بکنم؟! ولی میدونم احمقانه ترین
روشو انتخاب کردم.
گریش بیشتر شدو ادامه داد: به سهراب چیزی نگو، خواهش میکنم.
دستمالارو فشار دادم روی گلوم که سوزشش بیشتر شد.
با تقه ای که به در خورد نازلی با ترس و نگرانی نگاهم کرد.اخه یکی نیست بهش بگه وقتی انقدر میترسی چرا میای همچین غلطی
میکنی:/
قبل از اینکه چیزی بگم، در باز شد.
پرهام با تعجب به منی که دستمال خونیو روی گلوم نگه داشته بودم و
نازلی که با گریه روی زمین نشسته بود نگاه کرد.
به خودش اومدو سریع به سمتم اومد که اخ بلندی گفت.
بی توجه به سوزش گلوم به سمتش رفتم که دیدم اون یه تیکه شیشه ای
که نازلی روی زمین انداخته بود رفته توی پای پرهام.
هین بلندی کشیدمو گفتم: پرهام پات!
پرهام چشماشو از درد بست.
romangram.com | @romangram_com