#درگیرت_شدم_پارت_206
باز کنم.
چند روزه پیش که هومن مرد، اونو دقیقا پشت ویلا خاک کردند.
سهراب از قبل بهتر شده بودو رابطه منو پرهام هم محکم ترو قوی تر
شده بود.
با حس خنکی چیزی زیر گلوم با سرعت چشمامو باز کردمو روی
تخت نشستم که سوزش گلوم رو احساس کردم.
دستمو گذاشتم روی گلومو به روبه رو خیره شدم.
با تعجب به نازلی که یه تیکه شیشه شکسته دستش بود نگاه کردم.
سوزش گلوم بیشتر شد که دستمو اوردم روبه روم که دیدم دستم خونی
شده.نازلی هم انگار که پشیمون شده بود اون شیشرو انداخت زمینو با
چشمای اشکی گفت: ب..... بخ..... بخشید م..... من فک.... فکر
ن.... نمیکردم....... ای...... اینجوری..... ب..... بشه.
با چشمای گشاد شده لامپو روشن کردمو رفتم جلوی اینه.
یه خراش پیدا کرده بودو خداروشکر عمیق نبود ولی سوزشش کمی
زیاد بود.
چندتا برگ دستمال برداشتمو گذاشتم روی زخمم تا خون نیاد.
با بهت گفتم: چرا اینکارو کردی؟!
اشکاش سرازیر شدند.
romangram.com | @romangram_com