#درگیرت_شدم_پارت_205

باشه ای گفتمو که نشست روی زمین.
منم پشتش روی زانو نشستمو با ملایمت شروع کردم به ماساژ دادن.
اینکارو مامانم بهم یاد داده بود.کلا هومنو سهرابو فراموش کرده بودمو الان فقط و فقط پرهام مهم
بود.
بعد چند دقیقه چرخید سمتمو گفت: کافیه. انگار دستات جادو کردن
ممنون. ولی جایزت مونده.
با کنجکاوی نگاهش کردم که سریع بوسه کوتاهی روی لبم زدو گفت:
اینم از جایزت.
لبخندی زدمو گفتم: خب بریم پیش سهراب. معلوم نیست اصلا هنوز
اونجاست یا نه. هوا هم سردتر شده.
بلند شدیمو به سمت پله ها رفتیم که با جای خالیه سهراب روبه رو
شدیم.
به داخل ویلا رفتیم که دم گوش پرهام گفتم: تو از اینکه هومن
اونجوری مرد خوشحالی یا ناراحت؟!
_همیشه فکر میکردم وقتی بمیره، خوشحال میشمو حتی اون روزو
جشن میگیرم. اما الان هیچ حسی ندارم، نه خوشحالم نه ناراحت.
اهانی گفتمو به طرف اتاق سهرابو نازلی رفتیم.توی خواب و بیداری بودم که احساس کردم دره اتاق بازو بسته شد.
انگار پلکام با چسب دوقلو به هم چسبیده بودند که نمیتونستم چشمامو

romangram.com | @romangram_com