#درگیرت_شدم_پارت_207

با گریه گفت: تو شوهره منو داری میگیری. داری یه کاری میکنی که
سهراب منو طلاق بده. حتما صدای دعواهای شبانمونو شنیدی. تو
نمیفهمی هرشب با فکره اینکه ممکنه فردا عشقم منو طلاق بده و تنهام
بزاره یعنی چی. من چیکار میتونستم بکنم؟! ولی میدونم احمقانه ترین
روشو انتخاب کردم.گریش بیشتر شدو ادامه داد: به سهراب چیزی نگو، خواهش میکنم.بعد
چند دقیقه چرخید سمتمو گفت: کافیه. انگار دستات جادو کردن ممنون.
ولی جایزت مونده.
با کنجکاوی نگاهش کردم که سریع بوسه کوتاهی روی لبم زدو گفت:
اینم از جایزت.
لبخندی زدمو گفتم: خب بریم پیش سهراب. معلوم نیست اصلا هنوز
اونجاست یا نه. هوا هم سردتر شده.
بلند شدیمو به سمت پله ها رفتیم که با جای خالیه سهراب روبه رو
شدیم.
به داخل ویلا رفتیم که دم گوش پرهام گفتم: تو از اینکه هومن
اونجوری مرد خوشحالی یا ناراحت؟!
_همیشه فکر میکردم وقتی بمیره، خوشحال میشمو حتی اون روزو
جشن میگیرم. اما الان هیچ حسی ندارم، نه خوشحالم نه ناراحت.
اهانی گفتمو به طرف اتاق سهرابو نازلی رفتیم.

romangram.com | @romangram_com