#درگیرت_شدم_پارت_202

_چند دقیقه پیش با صدای جیغ نازلی.
سر تکون دادو چشماشو بست.
معلوم بود اصلا حالش خوب نیست.
بلند شدم رفتم طرفش.
زیر بغلشو گرفتمو گفتم: پاشو بریم بیرون. اینجا موندنت فقط باعث
عذاب کشیدنته.
با اینکه ازش نفرت داشتمو هر بلایی سرش میومد حقش بود، اما
درکش میکردم.منم دوساله پیش وقتی بابام فوت شد مثل سهراب و حتی بدتر از اون
بودم.
همونطور که زیر بغلشو گرفته بودم از اونجا رفتیم بیرون که با تردید
گفتم: با هومن خان چیکار میکنید؟!
با صدای اروم و گرفته ای گفت: پشت ویلا خاکش میکنیم.
با صدای نسبتا بلندی گفتم: چییییی؟؟؟؟
با صدای بلنده من توجه پرهام بهمون جلب شد.
با اخم به طرفمون اومدو رو به من گفت: چرا داد میزنی؟
_سهراب میگه هومن خانو میخوان پشت ویلا خاک کنن.
پرهام دندوناشو به هم فشار دادو زیر لب گفت: سهرابو زهرمار.
منم مثل خودش اخم کردم.

romangram.com | @romangram_com