#درگیرت_شدم_پارت_193

صادق(یکی از نگهبانا) اومد کنار ماشین، که گفتم: تو صندوق عقبه
برش دار.
من جلوتر راه افتادمو رفتم سمته اتاق کاره هومن، صادق هم پشت سرم
در حالیکه اکبرو انداخته بود رو کولش داشت میومد.
در زدم.
با صدای بیا توی هومن رفتیم داخل.
صادق، دستو پای اکبرو بستو یه گوشه انداختش.
هومن نگاهی بهم انداخت و گفت: افرین کارت مثل همیشه خوب بود.
میتونی بری.با حرص و عصبانیت بهش نگاه کردم.
انگار من نوکرشم که اینجوری باهام حرف میزنه.
چیزی نگفتمو رفتم بیرون.
مرتیکه خر چجوری جرئت میکنه با من اینجوری حرف بزنه؟!
رفتم توی اتاقمو لباسامو با تونیکو شلوار پارچه ای عوض کردم.
قبل از اینکه برم بیرون گوشیمو از جیب مانتوم که اویزون بود
برداشتم که کنار یقه مانتوم، یه چیزه سیاهه کوچیک دیدم.
با کنجکاوی رفتم با یه انگشتم برداشتمش که فهمیدم شنوده.
با تعجب بهش نگاه کردم که یاده وقتی سهرابو نازلی اینجا بودن افتادم.
سهراب دقیقا کنار این مانتو وایساده بود.

romangram.com | @romangram_com