#درگیرت_شدم_پارت_191
سرکی کشیدمو بعد از اینکه مطمئن شدم کسی نیست به جلو رفتم.
اروم اروم جلو رفتم که دیدم یه مرد لاغره سبزه کنار دیوار خوابیده.
پس اکبر اینه.
رفتم کنارش که یهو از خواب پرید.
سریع زدم توی کتفش که اخ گفتو بیهوش شد.
استین لباسشو گرفتمو تا کنار ماشین کشوندمش.
انقدر لاغرو استخونی بود که راحت میتونستم بلندش کنم.
فکر کنم دقیقا نصف وزن منو داشت.اول بدنشو انداختم توی صندوق، بعد پاهاشو بلند کردمو اوناهم انداختم
توی صندوق.
دستامو به حالت نمایشی تکون دادمو نفسمو به بیرون فوت کردم.
سوار ماشین شدمو به سمت ویلا رفتم.
پشت چراغ قرمز وایسادم.
یه زنه زد به شیشه ماشین.
نگاهمو از چراغ به اون دوختم.
یه زن که سی و خورده ای بهش میخورد، یه چادره کهنه و رنگ و
رو رفته سرش بودو یه بچه چندماهه هم بغلش بود.
شیشه رو دادم پایین که چندتا گل نرگس گرفت سمتمو گفت: خانوم گل
میخرید؟
romangram.com | @romangram_com