#درگیرت_شدم_پارت_187
کمربندمو بستم که یهو گاز دادو ماشین به سرعت صدو بیست تا رفت.پرهام سرعتو بیشتر کرد.
با اینکه روی برف بود اما اصلا تعادل ماشینو از دست نمیداد.
از هیجان چشمام گرد شده بودو از سرعت ماشین ذوق کرده بودم.
هیچ وقت با ماشین روی برف ها نیومده بودم.
تا عصر غافل از همه جا بیرون بودیمو میتونم بگم یکی از بهترین
روزای زندگیم بود.
همینکه در کنار پرهام بودم خودش کافی بود.
وقتی به ویلا رسیدیم، قبل از اینکه پیاده بشیم رو به پرهام گفتم: برای
همه چی ممنونم. خیلی خوش گذشت.
پرهام لبخند شیرینی زدو چیزی نگفت.قبل از اینکه پامو از در بیرون بزارم یادم افتاد گوشیمو برنداشتم.
پوفی کشیدمو دوباره به داخل ویلا رفتم.
به سمت اتاقم رفتمو تا خواستم درو باز کنم، صدای نازلیو سهراب از
توی اتاقم اومد.
با تعجب همونجا وایسادمو به حرفاشون گوش کردم.
سهراب: نازلی خفه شو هی اونو نکش وسط.
نازلی: خودت خفه شو. من که میدونم همش تقصیره اون دختره ی
هر*زست.
با صدای کشیده ای سیخ وایسادم.
romangram.com | @romangram_com