#درگیرت_شدم_پارت_185
یعنی چی میشه؟!
صدای نگران پرهام و بعد نشستن دستش روی شونم منو از هپروت در
اورد.
_چت شد مهنا؟! حالت خوبه؟!
چیزی که فکر میکردمو به زبون اوردم: پرهام، مگه من الان نباید فقط
به ماموریت فکر کنم؟! پس چرا الان اینجام؟! چرا من الان نباید حواسم
به هومنو سهرابو نازلی باشه؟! هان چرا؟!
پرهام با لبخند کنارم نشست.
دستشو دور شونم حلقه کردو گفت: درسته. اما خب یکم از اون فضا
دور باشی هم بد نیست.
یه بار که هزار بار نمیشه. الانم نمیخواد به این چیزا فکر کنی، بیا این
لواشکا و بستنی هارو بگیر.
با دیدن لواشکا دهنم اب افتاد و با ذوق از توی پلاستیک برشون داشتم.
ترش بودنو من با لذت میخوردمشون.پرهام هم فقط نگاهم میکرد.
دست از خوردن لواشک کشیدمو گفتم: تو چرا نمیخوری؟
_باشه میخورم ولی.....
یهو لواشکی که توی دستم بودو کشید.
همشو خوردو گفت: لواشکه تورو میخورم.
romangram.com | @romangram_com