#دردسر_پارت_549
لباسام.. همه جا به چشم میخورد. حتی روی تخت..
دستمو روی پتو گذاشتم و کشیدم که جای صورت سهراب.
صورت رسول جلوم بود ..
اما ..
با موهای کوتاه و لباس من توی بغلش .
با کشیده شدن پتو زیر چشماشو باز کرد و خیره شد بهم.
با دیدن من سریع از جاش بلند شد
-نگار........
چشمایه مشکیم رنگ باخت و رنگ نفرت گرفت..
اما حرفی بهش نزدم و مشغول جمع کردن وسایلم شدم.
سریع از تخت پرید پایین و بازومو تو دستش گرفت و دوباره گفت
-نگار...
بازومو کشیدم بیرون و گفتم
-به من دست نزن..
romangram.com | @romangram_com