#دردسر_پارت_548





آهان زیر لبی گفتم رفتم به بقیه فضولیام برسم.



(نگـــار)

از در و دیوار کثافت میریخت..

حتی خون دست رسول. توی اخرین روزی که اینجا بودم. هنوز رو میز و زمین ریخته شده بود و خشک شده بودو رنگ قهوه ای گرفته بود.

از قوطی و شیشه های مشروب.

از پنجره باز و ظرفای کثیف.

کف خونه همه چیز بود..

برنجایی که حاصل غذاهای بیرون بودند.

از بین اون لجن زار قدم برداشتم سمت اتاق خواب سهراب ..

درو باز کردم..

بدنی زیر پتو بود. سهراب به همین راحتی منو ول کرد و خوابیده?

پوزخندی زدم که توجهم جلب شد به اتاق.


romangram.com | @romangram_com