#دردسر_پارت_539
-هرچقدم حرف بزنم ولی چیزی که شنیدم برام انقد سنگینه که سبک نمیشم
اومد رو تخت نشست و بهم خیره شد .....
-ولی با گفتنش میتونی یکم سبک شی حتی یک ذره.
پاهامو تو شکمم جمع کردم و دستامو دور پاهام قفل کردم و چونمو روی دستام گذاشتم
لبمو با زبون تر کردم و شروع کردم براش گفتم:
-هفده سالم بود که حس کردم از پسر عموم خوشم میاد اولا به حسم توجه نکردم .
اما وقتی میدیدمش خجالت میکشیدم .
کم کم بهش علاقه پیدا کردم .
هجده سالم بود که خبر دادن علی میخواد بیاد خواستگاری .
تک خنده ای کردم و ادامه دادم:
-انقدر ذوق زده شده بودم که نمیتونستم رو پا بند باشم .
خودمو خیلی خوشگل کرده بودم .
romangram.com | @romangram_com