#دردسر_پارت_537

دوباره و دوباره :چیه چی میخوای از جونم؟؟؟

در به ارومی باز شد.

برگشتم که ازیتا رو به رگبار بگیرم ولی با شخصی که رو به روم دیدم سکوت کردم.

-چرا اومدی اینجا؟



-ناراحتی برم؟



-میتونی بری زورت نکردم که.



از قیافش مشخص بود یکه خورده.

یه لحظه بادیدن قیافش خندم گرفت ولی سعی کردم قورتش بدم.

اومد و کنارم رو تخت نشست:



-چند وقته دانشگاه نمیای.خب راستشو بخوای نگران شدم یکم.به سعید گفتم از ازیتا امار بگیره




romangram.com | @romangram_com