#دردسر_پارت_536
دیگه صداشو نمیشنیدم...
هیچی نمیشنیدم...
چشمام کم کم تار شد...
نه.این امکان نداره...
داد زدم:امکان نداره .دروغ میگی میدونم.اون زندست.ارزوی من زندست.هجوم بردم سمتش که دستای مامان مانعم شد ..
یه هفته ای از اون ماجرا گذشته بود.
من داغوم تر از دیروز میشدم.
نمیتونستم تصورش و بکنم..
توی این یک هفته خورد و خوراکم کم شده بود.
زنگ زده بودم دانشگاه و مرخصی گرفته بودم.
تو اتاق خودم و حبس کرده بودم و فقط به در و دیوار زل میزدم و ازیتام مدام غر میزد.
تقه ای به در خورد.
حتما ازیتاس..
محل ندادم..
romangram.com | @romangram_com