#دردسر_پارت_535
دیگه نتونستم ادامه بدم.
میترسیدم.
میترسیدم از دستش داده باشم.
میترسیدم چیزی که تو ذهنمه حقیقت داشته باشه.
علی:وقتی توی جاده بودیم ماشین پرت شد تو دره.
یه نفس عمیق کشید و ادامه داد: ماشین هر لحظه امکان داشت بترکه. سریع خودم و ارزو رو برداشتم و به یه گوشه دور ترین نقطه از ماشین گذاشتمش رو زمین.بی هوش شده بود .از سرش خون میومد.
یه قطره اشک از چشماش چکید و ادامه داد:بخاطر فشاری ک بهم وارد شده بود منم بی هوش شدم.
بعد چند روزی چشمام و که باز کردم دیدم تو بیمارستانم.
دست و زانوم شکسته بود.
پرس و جو که کردم فهمیدم بعد چند روز پیدامون کردن.
ارزو...
چند قطره اشک ریخت.
-ارزو تو کما بود. دکترا گفتن بهبودیش زیر 50 درصد...
romangram.com | @romangram_com